تبليغاتX
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم


خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

 

.:: توضیحات ::.

برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
×××××××
تو از خاک نبود که گریختی تو از انها گریختی که حرمت زمین را با گام های آلوده شکستند...


 


.:: امکانات ::.

صفحه نخست
پست الكترونيك
 


.:: آرشیو ::.
 

آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

 


.:: آرشیو موضوعی ::.
 

 


.:: پیوندها ::.


رفاقت كوير و سراب
دست نوشته هاي من-سمانه خواهرم
آنسوي بي سو-مژي جون
ساكن زمين-علي عزيز
سوخته-محمد عزيز
روزگار تنهايي-آ سد مهدي
هيچستان-آرش
غريب آشنا



.::
قالب از ::.

 

نازنین

www.Naazanin.Com


 

کلاغای آبی رنگ


 

    

تا حالا شده چشماتو وا كني و خودتو بين يه مشت كلاغ آبي رنگ ببيني كه بجاي قارقار،جيك جيك ميكنن؟و بجاي اينكه پرواز كنن،با 8 تا پا بخزن؟عجيب غريبه؟خوابه؟نه!‌!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا فكر كن يه روزي چشماتو وا كني و ببيني خدايي ِ خدايي رو كه هزار و اندي صفت كبريايي برتر تو كتابا ازش نوشته ن اما ميبيني اونم يه كلاغ آبي رنگه كه بجاي...

اگه حرفاي خدا هم فقط حرف باشه و الوعده وفا كيلو چند باشه توش،اونوقت چي ميشه؟اگه دستتو بگيرن و ببرنت يه جايي كه آبش سياهه و آسمونش زرد قناري،اونوقت به چي ميرسي؟اگه توي جاده ي خاكستري، رنگ عشق خيلي احمقانه صورتي باشه،پي ميبريم كه خدا و حكمتش و بودنش و اراده ش همش "كشكـــــــــــــه!!"
اگه خدا قانون انيشتين و نيوتن و ناپلئون و چنگيز خان مغول رو بلد نباشه،اي واي ي ي ي ي ي ي ي ي يييييييييييييي خدا تجديدي مياره!!اونوقت خر بيارو باقالي بار كن!اونوقت خدا رو ميارن گوشه ي كلاس و يه كلاه بوقي ميذارن رو سرش و همه بهش ميخندن و مسخره ش ميكنن.اصلا خدا قانون ما آدما رو بلده؟؟يا ميخوات ما هم مث كبريايي ها از قانون خودش پيروي كنيم؟پس اراده و مختاريت انسان كجا ميره؟پس بايد همه معصوم آفريده ميشدن ديگه؟

اصلا چرا ميگن تو كار خدا نقص راه نداره؟من كه قبول ندارم.الان هزار تا كاراي خدا رو ميارم جلوش كه سر و ته نداره و معلوم نيس قضيه بودنش چي بوده،فقط خواسته قضيه رو بپيچونه تا بگه من از شما ها يه سرو گردن بالاترم!!اه اه اه اه اه اه................

اصلا من ميخوام خدا باشم.بببينم كي مخالفه؟؟؟!!!

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - سه شنبه ششم آذر 1386
   

 

 

ان مع العسر یسری...


 

    

فانَّ مع العسر يسرا.انَّ مع العسر يسرا.فاذا فرغت فانصب.و الي ربّك فارغب(الانشراح/5-8)

پس با هر سختي البته آساني هست.و با هر سختي البته آساني هست.پس چون به اطاعت پرداختي براي دعا همت دار و به سوي خدا هميشه متوجه و مشتاق باش.

حضرت عشق بفرما كه دلم خانه ي توست
سر عقل آمده هر بنده كه ديوانه ي توست

و اينست تمام آنچه كه نام بودن بر خود ميگيرد حالي كه نيست و نبودنش دليل بر بودن كذايي آنست در دنياي غربت گرفته ي تن آدمي،در مهلكه اي كه جذام گبر تمامي شيفتگان را مي آلايد بي هيچ اثر و المي!
آلت سكوت را هنگامي كه به آواي فرياد گداخته مي كنند و لسان را از حلقوم اندك اندك به بيرون ميكشند و تو را ميان كام مي جوند و خرده ميگيرند تو را و هستي ات را و اوامرت را و آواي به تن نشسته ات را و تو همچنان آرام و با وقار مي نگري تمام جذاميان را.

تويي كه تويي ات و عشقت و تمام مهر و متانتت در بودن و نبودنت و خاص و عام بودنت در رحيميتت گنجانده ميشود،مرا جايي هست در ميانه تو...نميدانم...نميدانم و به نسيان سپرده ام سخت،عهد و پيمان ازليم را و گم كرده اي ام كه جز با مصباح هدايتت رهنمون نخواهم گشت و همچنان غريق و گمگشته ي ديار غربت تنهاييم و خسته ام از جان و اميدوارم به روح لايزالي تو...

سوگندت مي دهم كه اميدم را نا اميد نساز و پناهم ده در برت و عشق و مودتت را از من دريغ مدار!و دستان گرمت را براي هميشه در دستانم نهان بدار،هو الباقي!يختصَّ برحمته من يشاء!

آمين يا رب العالمين

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر             كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت              شير خدا و رستم دستانم آرزوست

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه نهم آبان 1386
   

 

 

هنوز نمیدانم...


 

    

انّا انذرناكم عذابا قريبا يوم ينظر المرء ما قدّمت يداه و يقول الكافر ياليتني كنت تربـــــــا(سوره النّبا/آيه ي 40)
البته ما شما را از شكنجه ي نزديك بيم ميدهيم.روزيكه شخص به انچه دودستش از پيش فرستاده بنگرد و كافر گويد اي كاش من خاك بودم.

و من هنوز سرگشته و سرگردان ديار غربت دنياييم و هنوز نيك و بد را نميدانم.نميدانم معصيت را از ثواب و كبيره را از صغيره.نميدانم صراط مستقيم را و صراط اسفل السافلين را.نميدانم حكمت ازلي را و به پندار،نا عدالتي بيانش ميكنم و در برابر تمام آلام وارده،صبر را پيشه ساخته و حكمتش بيان ميكنيم!!اينكه در نهايت نداري نوزادي به ثمر ميرسد و در غايت ملك و مال نوزادي با توامان غم و الم پا به عرصه ي وجود و زيست مينهد...اينست حكمت او؟اينست عشق و مودت او بر بندگانش؟اينست مهرباني و رحيمي و رئوفتش؟

چرا زيستن و نفس كشيدن بجاي ممد حيات بودن،خاك كننده ي روح و روان است در دنياي پست الود و غربت زده؟چرا گذر زمان بجاي حل المسايل بودن،مقر زجر و عذاب و شكننده ي روحست؟چرا در كنار اين همه غم و درد و سختي،آخرتي مملو از زقوم دوزخ و تازيانه هاي دربانان در انتظار ماست؟ چرا ميباست اين همه متحمل سختيها و ضربه هاي بشر گشت و در آخر كار هم مستوجب نار اخرت گرديد؟

"خدا"ي ما گمان اين را نبرد كه بشرش خسته و نالان خواهد گشت و زير بار اينهمه درد خواهد شكست و جا خواهد زد؟"خدا"ي ما گمان اين را نبرد كه بشرش براي كنار امدن با وديعه هاي وي،بي گمان به كساني پناه خواهد برد كه ميپندارد فرشتگان خداداديند براي مرتفع ساختن مشكلاتش؟"خدا"ي ما گمان اين را نبرد كه تمامي بشريت را نميبايست به يك سهم از مهر و عطوفت و عشق بهره مند گرداند وقتي كه وديعه هاي نهاني بسياري در نهادشان به يادگار مينهد؟"خدا"ي ما گمان اين را نبرد كه اينك كه همه را به يك همانند داده،لغزش عده اي بسيار و سختست صيانت نفس و انابت؟گمان اين را نبرد كه خلاء هاي بسيارش را بشرش چگونه پر خواهد كرد با آنهمه قيد و بند بسته بر تن ادمي و بنده ي سست عنصر را به حتم لغزش بسيار است و..."خدا"ي ما گمان چه را برد كه بشرش را با اين همه سختي به عرصه ي حضور فرا خواند و در برابر سرپيچي از قوانينش دوزخ را پاداش قرار داد؟

به راستي اينست عدالت و حكمت حالي كه ما در جهالت خويش غوطه وريم؟به راستي اينست هزار و اندي صفت برتر و ملكوتي وي؟به راستي اينست خدايي خداي ما بر اريكه ي سلطت جهانيانش؟
اما خداي من همانست كه خلق كرد هستي و نيستي را، با تمامي متعلقات و ضمايم پيوسته به آن و مالك و صاحب اختيار ازل و جزاست و همانست كه در اوج نا اميدي و فلاكت بندگانش، شايد بهترين و صبورترين و بي منت ترين "سنگ صبور" باشد...كاش ميشد در آغوش گرم خدا بود و به غايت آرامش رسيد...كاش...كاش...

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
   

 

 


 

    

انــّا لله و انّــا الـيـه راجــعون

همه از خداييم و بسوي او باز مي گرديم

بارخداي من!از چه رو مرا تنها در اين وادي پست و پرنيرنگ و مكر تنها گذارده اي؟مگر نميدانستي كه از سياهي آدمكها سخت گريزانم؟مگر نميدانستي هر چه كردم تنها محض رخصت و رضاي تو بود؟مگر تو خود پاسخ سوالاتم را شيوا و رسا ندادي؟مگر تو ناظر بر كردار و رفتار و صداقت ژرفم نبودي؟مگر تو خدا نيستي؟مگر تو آن بالاترين اوج كبريايي نيستي كه بنده هايت در اوج حقارت و نياز رو به درگاهت مي آورند و خسته و گريان از تو ياري و مدد خواهانند؟

خداي مهربانم!اگر تو ستارالعيوب نبودي،اگر به گونه اي بنده هاي گنه كارت را خلق ميكردي كه سيرت پست و كثيفشان را مانند صورتهاي زيبا و هزار رنگشان به وضوح ياراي ديدن بود،بسيار رعب انگيز مي نمود و چشم را ديدن آن همه زشتي شرم زده مي ساخت.اينك خداي من،تو كه ستار العيوبي و به من آگاه،چگونه راضي مي شوي كه آبرو و شرف اين گنه كار بنده ات نزد كس و ناكس ريخته شود و تو نيك ميداني كه انسانها هرچند رذل، با آبروي خويش خواهند توانست زيست حتي در جمع اشراف زادگان.نميگويم پاكم،نميگويم بي آلايش و بي گناهم،نمي گويم...اما اين را ميدانم كه كرده هاي سهو و عمدم از بسيار پليداني كه با آرامش روزگار مي گذرانند و روزگار را بر وفق مرادشان گردانيدي و آبرويي دوچندان بر آنها عرضه داشته اي،بسيار كمترست...بسيار كمترست...

پروردگارا،يا رب العالمين،يا غفار الذنوب،يا قدّوس و يا سبّوح، اينك كه با دلي سرشار از غم و غصه به بارگاه ملكوتي ات پناهنده شده ام بپذير مرا و در كنار خود مرا جاي ده و اين را بدان كه هر كه به تو پناه مي آورد آخرين روزنه ي اميدش هستي،پس قسمت ميدهم به جلال و جبروتت،به عظمت نگاهت كه اين آخرين روزن امّيدش را نا اميد نگرداني چرا كه اگر تو هم او را از خود براني...حتي دشوارست در مخيّله گنجاندن انديشه ي تنهايي آن.

كمكم كن كه بسيار حيران بازي سرنوشتي هستم كه روز الست بر من مقرر فرمودي و من از درك حكمت تو عاجز و ناتوانم.كمكم كن كه نسيان و فراموشي بهترين نعمتيست كه اينك ميتواني بر من عرضه داري.كمكم كن و دينم را اصلاح فرما چرا كه دين نگهدار كار من است.خسته ام...خسته ام...و بغير از تو هيچ كس را ندارم...هيچ كس را...

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه هجدهم مهر 1386
   

 

 


 

    

لا حول و لا قوة الا بالله و العلي العظيم

اللهم اصلح لي ديني،فانّه عصمة امري
بارخدايا،دين مرا اصلاح فرما زيرا كه دين نگهدار كار من است

...و باز سكوتست تمام ماهيت و هستيم براي تو و ماندن و انفاس فرو رفته و برآمده ي تن كه هم ممد حياتند و هم مفرح ذات.در بودن و در كنار تو گام نهادن از براي تو،خراميدن و سجده گزاردن. نيت دروني خود را از نفس اماره پنهان كردن را چه سود كه خسي كمتر است قيمت و ارزش نهفته در آن حالي كه عده اي مست از ظواهر عالم مي خرامند ميان هست هايي كه في الواقع نيست و اينان اولين صيحه ي آسماني را چگونه تدبير ميكنند در نهان خانه ي اشرار؟

براستي" من" كيستم كه اينچنين همه را بر لبه ي تيز تيغ عدالت حق گردن مينهم و خود را مبرّا از هرچه نام پستي و پليديست؟"من" پس از نفخه ي صوراسرافيل اعمال رذلم را چگونه تدبير خواهم كرد؟"من" از كدامين رده خواهم بود:اصحاب يمين يا شمال؟شاهين ترازوهاي كرده و ناكرده هايم به سهو و عمد،به سمت بهشت خواهد گشت يا به سمت دوزخ؟در لذت توامان خواهم زيست تا ابديت دهر يا در گدازه هاي نارهاي هفت طبق دوزخ خواهم گداخت؟دوزخي كه محمد(ص) با ديدن روزن اندكي از آن در شب معراج تمام وحشت و لرز بود با تمام معصوميت و طهارت و واي بر من با تمام گناهان ِ....

پروردگارا!پناه می آورم به تو از شر تمام پلیدیها پس پناهم ده...

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
   

 

 

هو الاول و الاخر و...


 

    

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن ارحيم

و باز اي خداي مهربانم با دلي شرمگين و و گناهكار به آغوش گرم تو پناه مي آورم.ندامتكارم و نميدانم تو مرا خواهي پذيرفت يا نه.مدتيست كه دور بودم ازت و اينك با قلبي سياه به درگاهت پناه آورده ام.ميگويند تو ارحم الراحميني،ميگويند ستارالعيوبي،ميگويند توبه پذيري،ميگويند شفقت و مهربانيت را كسي ندارد،ميگويند گذشتت را هيچ كس ندارد...خيلي چيزها ميگويند درباره ات و جوشن كبير دليل بر اين مدعاست.نميخواهي بگويي كه همه اش دروغ است؟نميخواهي كه اين بنده ي گنه كارت را براني از برت و گمان كند كه هيچ جا مامني براي او نخواهد بود؟نميخواهي كه گمگشته و غريق دنياي پليد تباهي بمانم؟

يا رب العالمين

نه!حق با من نيست.تو هميشه نظاره گر من بودي و هستي،اين منم كه گاهي به نسيان ميسپارم تو را در خاطرم و يادم ميرود كه تا آبي آسمان هست تو هستي و بر تمام اعمال نيك و پليدم آگاه به حقي...

ببخشاي بر من...ببخشاي بر من...ببخشاي بر من و درياب مرا و راهي بر من بنما كه جبران گذشته ام باشد و شيريني گناه را در كامم به تلخي زهر گردان...

آمين يا رب العالمين

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - شنبه هفتم مهر 1386
   

 

 

ای دل غمگین که میدانم کسی دارم هنوز


 

    

و هوَ شهر رمضانَ الّذي انزَلتَ فيهِ القرانَ هدًي للناس ِ وَ بيّناتٍ منَ الهدي و الفرقان ِ وَ جَعَلتَ فيه ِ ليلة القدر ِ وَ جَعَلتَها خيراً من اَلف ِ شَهر

و آن ماه رمضان است كه فرو فرستادي در آن قرآن را رهبر مردم و گواه درست براي هدايت و فرق بين حق و باطل و نهادي در آن شب قدر را و قرار دادي آن را بهتر از هزار ماه

كام وديده و گوش و يد و پاهايم از شر وسوسه هاي مكر شيطان در امان نخواهند بود مگر به هنگام نظر لطف تو بر من و لياقتي كه نميدانم مستحق دريافت آن از جانب تو خواهم بود يا نه.نميدانم آنم كه تو خواهي و خواستي و من براورده نساختم با گستاخي خويش و همينست در مهلكه افتادن عذاب تو حالي كه خود در ظلمت جهل سرگشته ايم و تمام را از ناعدالتي و نسيان تو مي يابيم.

بار خداي من!اگر بگويم ميدانمت،اگر بگويم ميپرستمت به كل،اگر بگويم مهرت را در بر دارم برتر و فراتر از اوج كبريايي ات،اگر بگويم فقط به تو پناهنده ام و هيچ و غير،كفرست و غفران نعمت و دروغيست بس گران.نهادينه ام مي خواهد تو را به فطرت و ذات پاكي كه از خويش به من عطا فرمودي،ليكن صورت و سيرت يك نيستند و صورت هميشه به گمراهي پيشه ور است.

پرده هاي غفلتست كه بر ديدگان و گوشهايم فرو افتاده و مرا از فهم حقيقت باز ميدارد...ترس گذراست و واهي و كاش مادام بود و جاري.رب عرش عظيم!در اين ماه گرام كفايتم كن مرا به خود و هدايتم فرما مرا به سوي عشق خود و پرده ها بربند از ظاهرم و باطن و ظاهر يكي گردان و عزيز بدار مرا در كنار خود و بنگر مرا هميشه و در همه حال اي مهربانترين مهربانان

بيم آن دارم و عاجزم...مي ترسم از روزي كه ديدگانت مرا ننگرد و پيوند دوستيمان رنگ كدورت و فراموشي به خود گيرد و من،تنهاي غريق در دنياي سياه پر مكر و فريب، آلوده و تنها ي تنها گردم...ميترسم از تركه ي بي اواي تو...ميترسم!

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - جمعه بیست و سوم شهریور 1386
   

 

 

عشق چیست؟


 

    

آدم و حوا را چه نيرويي به هم گراياند در آغازين آفرينش هستي؟

سردرگميها همچنان يك به يك خواهند آمد و تو را حيران بازي هاي دشوار سرنوشت.ع ش ق را به كدامين قافيه و رديف ميتوان سرود به هنگامه ي داشتن و نداشتن ها و رسوايي اسرار مستهجن نفرت انگيز؟
وقتي قلب سياهت را مي گشايي به روي سپيدي نامي عشق،مي خواهي به تقدس عشق مقدس شوي،مي خواهي عشق را بچشي با طعم ذائقه ات،ميخواهي در هواي پاك عشق استنشاق كني رايحه ي هستي نو را،مي خواهي نفس در نفس عشقت به اوج يگانگي برسي،مي خواهي...اما به يكبارگي در مي يابي كه عشق را نميداني.اصلا عشق چيست؟

عشق بودن است يا نبودن؟هستيست يا نيستي؟عقل است يا قلب؟سهل است يا ممتنع؟پاك است يا الوده؟ توام روح است يا هوي و هوس؟ جسمست يا روح؟نيروي اعجاب انگيز ماوراييست يا ميليست ساده؟بوسه ايست پر هياهو يا سخنيست گذرا؟...

عشق چيست؟

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - شنبه هفدهم شهریور 1386
   

 

 

دلتنگ تو...


 

    

اللهم كن لويك الحجة بن الحسن

آخ كه چقدر دلم واست تنگ شده.واسه اون آغوش گرمت،واسه اون بوسه اي كه به سرم زدي،واسه اون كلام شيرينت كه بهم گفتي چرا اينقدر دير اومدي؟منتظرت بودم،واسه اون چهره ي نورانيت كه لياقت اينو داشتم جزو معدود كسايي باشم كه كنارت باشه..اما حيف كه همش يه روياي شيريني بود كه كاش هيچ وقت از خواب بيدار نميشدم...هيچ وقت.اما حالا چرا فراموشم كردي؟چرا منو از ياد بردي؟يعني اينقدر بد شدم كه لياقت يه نگاه كوچولو از طرف تو رو ندارم؟نميدونم...نميدونم!حتي محمد هم دليلش رو بهم نميگه!يعني اون ميدونه و نميخواد بگه چون بد شدي ديگه امام هواتو نداره؟حتما بد شدم ديگه.مگه نه؟اما مگه چيكار كردم؟آدم كشتم؟دزدي كردم؟كار حرام كردم؟...آره راس ميگي غيبت و دروغ و كفر و...از همه ي اينا بدتره كه خواسته و نا خواسته مرتكب ميشيم.

دلم واست تنگه..خيلي زياد...عيب نداره،همين كه امسال قبولم كردي كه بيام پيشت،كه بيام تو مسجدي كه خيلي ويرونه س و من دلم خيلي گرفت وقتي كه ديدم به هيچ جاي اون نميرسن،همين كه لحظه لحظه ي نمازم تو رو كنار خودم حس مي كردم...خودش يه دنيا بود!

دستمو بگير اي منجي وعده داده شده كه سخت دلتنگ توام!

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه هفتم شهریور 1386
   

 

 

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین


 

    

فان تولّو افقل‌‌ حسبي الله لا اله الا هو عليه توكّلت و هو ربّ العرش ِ العظيم(توبه/129)

پس اي رسول،هرگاه مردم از تو روي گردانيدند بگو خدا مرا كفايت است كه جز او خدايي نيست.من بر او توكل كرده ام كه رب عرش بزرگ اوست.

در رستاخيز نيايش هاي پرتلالو ِ احساس معنويت و نور عدالت حق،چمباته زده ي ديار حضرت دوست چه لذتي خواهد داشت؟

وقتي كه اجزاي پيكره ات را تكه تكه مي كنند و اندكي واليوم مرگ زدگي را پادزهر بيداري ات تركيب آن ميكنند،وقتي كه خون رنگين سياه مايل به زردت را در مينايي نهاده و با يونوليتي سرپوش مي نهند،وقتي كه تخته سنگهاي نفرت را و شايد محبت را بر دنياي بلورين كثيف گذشته ات مي كوبند حالي كه چون پودر هيچ بر آن ماند و به يك كلام صادق،«براي ورود به دنيايي بايد دنيايي را شكست!» چه لذتي دارد كه قد راست كني از زير بار شانه ي شكست ِخردشدگي!

وقتي كه احساس بي آلايشت را به همراه چركين سياه هاي آلودگي هاي ماليخوليايي وجود دفن شده ات از وريدهاي تن به خاك سپرده حجامت ميكنند و تو طلوعي و جرياني ديگر از خون سرخ روشن را با تمام هستي و وجودت حس ميكني، دعا ميكردي كه اي كاش هميشه ميّتي بودي كه بار ديگر فرصت رستاخيزي به تو داده شود به شرطي كه نباشي آن كه به خود بباوراند كه مرده ي هزارساله است!

ايوب را خداوندگارش زندگي از او برگرفت،بر ناگوارترين بيماريها تن و روحش آزرده كرد و ساقطش كرد از هرچه كه نام بودن بر خود مي گيرد.ايوب دم برنزد و تمام سپاس بود روزگار به شب پيوند خورده اش.و خداوندش كه اين بديد بازگردانيد بدو عشق را،حيات را،اميد بودن را و طلب روزي را ،و براستي كه اين سنگ محكي بود كه جز راستي بينان آن را به راستي درنيافتند.آري كه ايوب برگزيده ي حق بود وما...اما اگر وي خليفة الله بود ما نيز روح الله ايم و عبدالله.

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - پنجشنبه یکم شهریور 1386