فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین
فان تولّو افقل حسبي الله لا اله الا هو عليه توكّلت و هو ربّ العرش ِ العظيم
(توبه/129)
پس اي رسول،هرگاه مردم از تو روي گردانيدند بگو خدا مرا كفايت است كه جز او خدايي نيست.من بر او توكل كرده ام كه رب عرش بزرگ اوست.
در رستاخيز نيايش هاي پرتلالو ِ احساس معنويت و نور عدالت حق،چمباته زده ي ديار حضرت دوست چه لذتي خواهد داشت؟
وقتي كه اجزاي پيكره ات را تكه تكه مي كنند و اندكي واليوم مرگ زدگي را پادزهر بيداري ات تركيب آن ميكنند،وقتي كه خون رنگين سياه مايل به زردت را در مينايي نهاده و با يونوليتي سرپوش مي نهند،وقتي كه تخته سنگهاي نفرت را و شايد محبت را بر دنياي بلورين كثيف گذشته ات مي كوبند حالي كه چون پودر هيچ بر آن ماند و به يك كلام صادق،«براي ورود به دنيايي بايد دنيايي را شكست!» چه لذتي دارد كه قد راست كني از زير بار شانه ي شكست ِخردشدگي!
وقتي كه احساس بي آلايشت را به همراه چركين سياه هاي آلودگي هاي ماليخوليايي وجود دفن شده ات از وريدهاي تن به خاك سپرده حجامت ميكنند و تو طلوعي و جرياني ديگر از خون سرخ روشن را با تمام هستي و وجودت حس ميكني، دعا ميكردي كه اي كاش هميشه ميّتي بودي كه بار ديگر فرصت رستاخيزي به تو داده شود به شرطي كه نباشي آن كه به خود بباوراند كه مرده ي هزارساله است!
ايوب را خداوندگارش زندگي از او برگرفت،بر ناگوارترين بيماريها تن و روحش آزرده كرد و ساقطش كرد از هرچه كه نام بودن بر خود مي گيرد.ايوب دم برنزد و تمام سپاس بود روزگار به شب پيوند خورده اش.و خداوندش كه اين بديد بازگردانيد بدو عشق را،حيات را،اميد بودن را و طلب روزي را ،و براستي كه اين سنگ محكي بود كه جز راستي بينان آن را به راستي درنيافتند.آري كه ايوب برگزيده ي حق بود وما...اما اگر وي خليفة الله بود ما نيز روح الله ايم و عبدالله.