دیگه جا زدم،بدرقـــــــــــــــــــــــم!
ديگه دارن حالمو بهم ميزنن.هر چي سعي ميكنم يادم بره و بگم خوب خواسته كمك كنه،يه چيزايي پيش مياد كه بيشتر ازش متنفر ميشم.احمق برداشته به همه عالم و ادم خبر داده.آخه يكي نيس بهش بگه ديوونه تو رو سنه نه به ديگرون.اصلا كي هستي كه اين همه ادعات ميشه.من ارزش نداشتم؟عجب ادمايي پيدا ميشن بخدا!!
آخه من حرفمو باس به كي بگم تا يكم خالي بشم.دلم ميخواد فقط يه بار اون دختره رو ببينم.چنان مي خوابونم تو گوشش كه اسم خودش رو هم يادش بره.داره كم كم باورم ميشه كه اينا طايفتا آدم نيستن.چه ميدونم شايد جن و پري باشن؟ميان درباره م مينويسن:میدونستم با اون ادمی که تعریفش کردی این منم که این دفه درست می گم گفتم یه روز لنگ می زنی حالا اون روزه مهم نیست اون خودش می دونه ارزش نداشته مطمئن باش
اينا رو درباره ت بگن چه حاليت ميشه؟بهت بگن عشقو گدايي نكن،چي؟آخه منو چه به اين كارا و فكرا؟خدا جون تو يه چيزي بگو!به جون خودت قسم دارم ديوونه ميشم.ميبيني؟سرت تو لاك خودت باشه و به كسي كاري هم نداشته باشي،همه بهت كار دارن.آخ كه چقدر بدم مياد از اين ادماي فضول!خدا جون،هركاري ميكنم نميتونم بگذرم ازشون.به درك ناراحت شن.مگه ديگرون ناراحتم ميكنن به فكر هستن كه حالا من بخوام به فكرشون باشم كه...
آخه ديگه چي بگم تا سبك شم؟چي بگم تا دلم خنك بشه؟چي بگم كه انتقام من از اونا گرفته بشه؟نبخشيدن كافيه؟نگذشتن بسه؟خدايا خيلي خيلي خستم!حتي نميتونم گريه كنم.هيچي آرومم نميكنه...هيچي...

ميخوام خودمو يه طوري خلاص كنم.اما چطوري؟جراتشو ندارم.ميخوام سر بذارم به بيابون.ميخوام بميرم.ميخوام نباشم.ميخوام گريه كنم.ميخوام ضجه بزنم.ميخوام فحش بدم.ميخوام سنگدل باشم.ميخوام نفرين كنم.ميخوام آه كنم.ميخوام ....اخه اين دله لامصب من مگه چقدر جا داره...مگه تحملش چقدره؟صبر ايوب هم...
از تموم دنیا و دار و ندارش
شونه ها تو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهر اگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیره شو ببین چه خیسن
منو دریاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم...
ديگه هيچي خاليم نميكنه....هيچي...هيچي...فقط ميخوام بميرم و از شرشون راحت شم.ديگه تحملشون رو هم ندارم..........خدايا خيلي خستم.ميفهمي؟تو را خدا بفهم.يه كاري كن...ميدوني كه تو اين دنياي پليد ادمكا تنها كسي رو كه دارم تويي...فقط تووووو