تبليغاتX
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم


خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

 

.:: توضیحات ::.

برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
×××××××
تو از خاک نبود که گریختی تو از انها گریختی که حرمت زمین را با گام های آلوده شکستند...


 


.:: امکانات ::.

صفحه نخست
پست الكترونيك
 


.:: آرشیو ::.
 

آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

 


.:: آرشیو موضوعی ::.
 

 


.:: پیوندها ::.


رفاقت كوير و سراب
دست نوشته هاي من-سمانه خواهرم
آنسوي بي سو-مژي جون
ساكن زمين-علي عزيز
سوخته-محمد عزيز
روزگار تنهايي-آ سد مهدي
هيچستان-آرش
غريب آشنا



.::
قالب از ::.

 

نازنین

www.Naazanin.Com


 

یه حـــس...


 

    

قابيل هم نيك بود اندر احوالات خويش!كه ميگويد هابيل به از قابيل است؟چرا اصلا قابيل پليد است و هابيل مظهر ايمان؟و باز در واحه بود كه مرز عشق و نفرت شكست و كينه ي صبح صادق عشق را نوميد كرد.

واحـــــــــه!
سكوت واحه بود كه دنيايي را ساخت و نابود كرد در آغوش دميان و در برابر صداقت ژرف سينكلر.چه زمان خواهد رسيد كه پرنده از تخم دنيا سر برآرد و آزاد و رها در آسمان بي كران پر پرواز گشايد و قيد و بندي بر وجودش مشوش نباشد؟

دميان!

دميان!پاتابه بر گشا كه ژاژخوايان را به هيچ راهست.تو كجاي راهي؟گرگ واحه زوزه سرنداد تا بيم را درسربپرورانم.عجب گرگ مكاري!شايد ژن روباه را به گرگ تزريق كرده بودند تا پيوندشان تجلي كثيفي مدرنيسم را نمايان دهد.
شايد بتوان انديشيد كه "كرومر"ها بهتر از هزاران "دميان" باشند زماني كه گندمهاي طلا نشسته ي واحه تو را در هپروت اعصار سرگردان ميسازند!آري براي كوتاهي پلك نبودم.نه در واحه و نه در هيچ جاي ديگر.جسم خودنمايي ميكرد، حالي كه روح در نميدانم آباد در سير بود.و تو دانستي!

دنياي غربت گرفته ي تو برچيست كه پيشي نميتوان گرفت از آن و من سخت عاجز از درك نايافته ها.نميدانم شايد نبايد و بايد در نزاعي سخت گرفتارند و ياراي حقانيت كدامينشان كتمانست در گندمزار طلايي پروفيل خاك.


و در دستان توست فسيل به مرگ سپرده ي خاك و و اين مينماياند كه ....نميدانم سرِّ وجودي آن را...نميدانم...خسته ام و بدان كه هنوز بايد بود و هست و زيست و نهراسيد از دورماندگان در سرزمين ستاره ها و تو ندانستي يا به نسيان سپردي در گور دهر.دنياي يكدانه ام در غايت ابهامست در گزينش دوجهان دنيايي 

فســـيل آبي رنگ!

و خواهم رفت...ميدانم كه خواهم رفت اما هنوز متحير هنگامه ي بستن بساطم در ماديون گزاف سست عناصرم و ديگر هيچ اي علامّه ي دهر‌ ِ نميدانم!

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - شنبه بیستم مرداد 1386
   

 

 

دست نوشته های سفر دلتنگی من


 

    

و من سكوت را به تو بهانه مي كنم در تنگناهاي لايتناهي وجدانيت بي وجدان.

آواهايي پيچيده و مبهم از درونيات بي كلام ژرف،صورتك ها را سياه مي كند در رنگين ترين الوان بي چهره در كريه ترين شمايل صبح.

خدا را،اميد را،عشق را،مهرباني را،صداقت را در يكتا پروردگار خالق من سخت تنيده مي شود به هنگام مارهاي سياه چنبره زده بر قلب سخت شكسته ي خاكستري؛و اين غرور كاذب آدميان است بر سلطه ي دنيا.

...به راستي در بازار خريداران گشايش عقده ها،"صداقت"را مثقالي چند مي فروشند فروشندگان سيلي زده ي آفرينش؟

                             *************************************

در عصري كه "خدا" را به بهاهايي بي ارزش مي فروشند؛

در عصري كه خود "خدا" مي شوند و مالك بر حريم آدميان؛

در عصري كه سيلي بر چهره ي "خدا" زده و او را به كناري مي زنند؛

در عصري كه براي اثبات "دروغ" خود،"خدا"را ميان زبان و دندانها مي جوند؛

در عصري كه سياه است و جز اندك شمار نقاط نوراني هيچ نمي بيني،

چه اصراريست كه تو را "خدا"ي خود كنند؟!

8/5/1386
دوشنبه.ساعت 19:43
شاهـــرود

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
   

 

 

دیگه جا زدم،بدرقـــــــــــــــــــــــم!


 

    

ديگه دارن حالمو بهم ميزنن.هر چي سعي ميكنم يادم بره و بگم خوب خواسته كمك كنه،يه چيزايي پيش مياد كه بيشتر ازش متنفر ميشم.احمق برداشته به همه عالم و ادم خبر داده.آخه يكي نيس بهش بگه ديوونه تو رو سنه نه به ديگرون.اصلا كي هستي كه اين همه ادعات ميشه.من ارزش نداشتم؟عجب ادمايي پيدا ميشن بخدا!!
آخه من حرفمو باس به كي بگم تا يكم خالي بشم.دلم ميخواد فقط يه بار اون دختره رو ببينم.چنان مي خوابونم تو گوشش كه اسم خودش رو هم يادش بره.داره كم كم باورم ميشه كه اينا طايفتا آدم نيستن.چه ميدونم شايد جن و پري باشن؟ميان درباره م مينويسن:میدونستم با اون ادمی که تعریفش کردی این منم که این دفه درست می گم گفتم یه روز لنگ می زنی حالا اون روزه مهم نیست اون خودش می دونه ارزش نداشته مطمئن باش

اينا رو درباره ت بگن چه حاليت ميشه؟بهت بگن عشقو گدايي نكن،چي؟آخه منو چه به اين كارا و فكرا؟خدا جون تو يه چيزي بگو!به جون خودت قسم دارم ديوونه ميشم.ميبيني؟سرت تو لاك خودت باشه و به كسي كاري هم نداشته باشي،همه بهت كار دارن.آخ كه چقدر بدم مياد از اين ادماي فضول!خدا جون،هركاري ميكنم نميتونم بگذرم ازشون.به درك ناراحت شن.مگه ديگرون ناراحتم ميكنن به فكر هستن كه حالا من بخوام به فكرشون باشم كه...

آخه ديگه چي بگم تا سبك شم؟چي بگم تا دلم خنك بشه؟چي بگم كه انتقام من از اونا گرفته بشه؟نبخشيدن كافيه؟نگذشتن بسه؟خدايا خيلي خيلي خستم!حتي نميتونم گريه كنم.هيچي آرومم نميكنه...هيچي...

ميخوام خودمو يه طوري خلاص كنم.اما چطوري؟جراتشو ندارم.ميخوام سر بذارم به بيابون.ميخوام بميرم.ميخوام نباشم.ميخوام گريه كنم.ميخوام ضجه بزنم.ميخوام فحش بدم.ميخوام سنگدل باشم.ميخوام نفرين كنم.ميخوام آه كنم.ميخوام ....اخه اين دله لامصب من مگه چقدر جا داره...مگه تحملش چقدره؟صبر ايوب هم...

از تموم دنیا و دار و ندارش

شونه ها تو کم دارم برای بارش

زخمی خنجر زهر اگین یارم

تو که تازه اومدی تنها نذارم

به چشام خوب خیره شو ببین چه خیسن

منو دریاب خوب من دارم می میرم

دیگه حتی نایی نیست برای گفتن

خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم...

ديگه هيچي خاليم نميكنه....هيچي...هيچي...فقط ميخوام بميرم و از شرشون راحت شم.ديگه تحملشون رو هم ندارم..........خدايا خيلي خستم.ميفهمي؟تو را خدا بفهم.يه كاري كن...ميدوني كه تو اين دنياي پليد ادمكا تنها كسي رو كه دارم تويي...فقط تووووو

 

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه سوم مرداد 1386
 

 

 

سکوت من سرود است


 

    

و ديگر هرگز نخواهم دانست واژه هاي بر آمده از لب هايي متحرك را خواه غايت لطف و صفا باشند يا به تيرگي كفتارهاي شب.نخواهم ديد صداقتي در چشمهاي تر را يا شيطاني مملو از آتش دوزخ را.آوا را در صدا خفه خواهم كرد تا صبح را ياراي دورويي نباشد و كودكان را سرِّ فريب...
و تنهايي را هزار حسن است و اندك معنايي بلا.حسن در اينست كه تو مال خودي و ديگري را حق بر آن نيست تا مهارت در دست گيرد يا خواهد وبال گردن تو باشد و نهصد و نود و نه ديگر را به نيك مي داني.و اما بلا در اينست كه ديگري حق را بر خود تمام خواهد كرد تا حريم حرمتت را آلوده ي ذهن پليد خود گرداند و با نقصان بودن مخيّله اش خود در مسند قاضي بنشيند و محاكمه گر نهاد تو باشد.

در دنيايي كه گفتار مصداق پستي و پليدي و دورويي و فريب است،سكوت بهترين است در پاسداشت صداقت نيت دروني تو و كلام بدترين جرم مجرم وجودي تو.

افسوس كه ادميان سخت گريزانند از ماندن در شب تاريك ايمان.حال آنكه تا تنها در تاريكي شب نماني،چگونه روشني صبح را به راستي درك خواهي كرد؟چگونه ممكن خواهد بود از صبح سخن راني،حالي كه غالب بر ترس و ارواح خبيثه ي شب تاريك نشده باشي و اين پستي"دروغ" را آشكارا رسوا خواهد كرد و چقدر سخت است تحمل دروغ دروغگويان مدعيان روشني صبح كه تاريك ماندگان تاريكي شب را خرد كرده و به سخره مي گيرند.بگذار در كانايي خود سرگردان بمانند كه اينان بازماندگان راه خوداند و مفتخر به ادعاهاي دروغين خود.اينان هيچ گاه صداقت راستي رتا درك نخواهند كرد و چقدر سخت است كه بخواهي حتي با اينان هم كلام شوي!
به حتم كه تو منتظر درخشش چشماني هستي كه نيمه ديگر تو باشد و هنگامي كه دو نيمه بهم وصل گردند،عشق تجلي مي يابد و جهان به هدف اعظم خود خواهد رسيد و اين پايان كار است حال آنكه تو آغاز راهي.اما واي به روزي كه روح عشق چندين تكه باشد و نداني كداميك را بايد برگزيد. و آن دم است كه رنج و اندوهي ملال آور بر جسم و جانت مستولي مي گردد و تو را سرگشته.نميداني چيست اما ميداني كه هست.در روزهاي ملال آور خواهي ماند تا تولدي دوباره انجام گيرد و تو دوباره به آرامش حقيقي خود دست يابي و اينست قداست عشق در روح اعظم پروردگار و تو چقدر در جهالت خود غوطه وري.

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - سه شنبه دوم مرداد 1386
 

 

 

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم


 

    

به نام آرام دلهـــــــــا

     حسرت شبهاي ما را روزگار از ما گرفت           اي خوش آن روزي كه ما هم روزگاري داشتيم

آره خداجون خودم خواستم.خودم خواستم يكي باشه كه من بگم.خودم خواستم كه دلمو خالي كنم.آره عزيزم،از ماست كه بر ماست.قبول دارم.يادته وقتي اومد بهت گفتم حكمتت چي بود كه اونو گذاشتي سر رام؟جوابمو ندادي اما شايد الان اينا يه نوع جوابه.نميدونم.اما ميدونم كه خيلي خيلي خستم و احساس ميكنم بشدت تحقير شدم.بشدت شكسته شدم.بشدت بريدم.بشدت پير شدم.آره اين چند روزه خيلي ناتوان شدم.خيلي...خيلي زياد.
خداجون ميفهمي چي ميگم؟شده يه روزايي از يه بنده ت خيلي خيلي ناراحت بشي؟شده اون آزارت بده؟شده حس كني پيرت كرده؟شده خسته بشي و بگي من ديگه نمي خوام خدا باشم.؟شده بگردي دنبال يه جانشين و بخواي استعفا بدي؟خوب وقتي خسته شدي چيكار كردي؟گريه كردي؟فحش دادي؟التماس كردي؟اصلا مگه تو هم ازين كارا بلدي؟نه!اينا همش من دراورديهاي آدماس و به خدا و فرشته هاش مربوط نميشه.پس تو چطور مي فمي ما بنده هات چي مي كشيم از بنده هاي ديگه ت؟ديدي چطور خردم كرد؟ديدي چطور يه سنگ گنده برداشت و شيشه هاي دلم و دنيام رو شكوند؟كي قراره جواب اين خرد شدن ها رو بده؟كي قراره انتقام منو از اون بگيره؟

اما من با جرات واستادم جلوش و بهش گفتم من يكي رو دارم كه خيلي بزرگتر از تو هست و هميشه مواظب و محافظ منه.گفتم كه اون"والله خير حافظا" هست.تو كي هستي؟گفتم خداي من انتقام منو از تو ميگيره؟كم مونده بيفته به پام و التماس كنه.خب معلومه از تو ميترسه...اما خداجونم نميبخشم كسي رو كه به خودش اجازه داد با سلامت روح و جسمم اينطوري بازي كنه.كه اجازه بده به كسي بهم بهتون بزنه و بگه...

 

من اگه كسي رو داشتم
ديگه در به در نبودم
با غم و غربت و اندوه
ديگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم
تو رو باور نميكردم
توي اين حصار پر درد
با غمت سر نميكردم...

نميدونم...نميدونم چي از جونم ميخواي خداجون كه اينطوري داري باهام بازي مي كني.اما بشدت قبولت دارم هر كاري بخواي انجام بدي.اما ميدوني ترسم از چيه؟كه نكنه اينا همش كيفر گناهام باشه نه آزمايش!كه اينا همش شلاقايي باشه كه...اما من از تنهايي مي ترسم.از تنها بودن.از تنها زندگي كردن...هرچند تا به امروز تو تنهايي بزرگ شدم و شايد بتونم تا آخرش هم با تنهايي سر كنم...

مي ترسم...مي ترسم خيلي زياد اگه يه روزي تو هم منو بزني كنار،اونوقت چي؟اونوقت چيكار كنم؟اونوقت به كي پناه ببرم؟اگه تو هم بگي ازت نا اميد شدم.تو اون بنده اي نبودي كه دلم ميخواست.تو لياقت نعمات منو نداشتي.اونوقت من ......

اما خيلي دوست دارم.خيلي زياد...

 

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - دوشنبه یکم مرداد 1386