تبليغاتX
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم


خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

 

.:: توضیحات ::.

برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
×××××××
تو از خاک نبود که گریختی تو از انها گریختی که حرمت زمین را با گام های آلوده شکستند...


 


.:: امکانات ::.

صفحه نخست
پست الكترونيك
 


.:: آرشیو ::.
 

آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

 


.:: آرشیو موضوعی ::.
 

 


.:: پیوندها ::.


رفاقت كوير و سراب
دست نوشته هاي من-سمانه خواهرم
آنسوي بي سو-مژي جون
ساكن زمين-علي عزيز
سوخته-محمد عزيز
روزگار تنهايي-آ سد مهدي
هيچستان-آرش
غريب آشنا



.::
قالب از ::.

 

نازنین

www.Naazanin.Com


 

ای دل غمگین که میدانم کسی دارم هنوز


 

    

و هوَ شهر رمضانَ الّذي انزَلتَ فيهِ القرانَ هدًي للناس ِ وَ بيّناتٍ منَ الهدي و الفرقان ِ وَ جَعَلتَ فيه ِ ليلة القدر ِ وَ جَعَلتَها خيراً من اَلف ِ شَهر

و آن ماه رمضان است كه فرو فرستادي در آن قرآن را رهبر مردم و گواه درست براي هدايت و فرق بين حق و باطل و نهادي در آن شب قدر را و قرار دادي آن را بهتر از هزار ماه

كام وديده و گوش و يد و پاهايم از شر وسوسه هاي مكر شيطان در امان نخواهند بود مگر به هنگام نظر لطف تو بر من و لياقتي كه نميدانم مستحق دريافت آن از جانب تو خواهم بود يا نه.نميدانم آنم كه تو خواهي و خواستي و من براورده نساختم با گستاخي خويش و همينست در مهلكه افتادن عذاب تو حالي كه خود در ظلمت جهل سرگشته ايم و تمام را از ناعدالتي و نسيان تو مي يابيم.

بار خداي من!اگر بگويم ميدانمت،اگر بگويم ميپرستمت به كل،اگر بگويم مهرت را در بر دارم برتر و فراتر از اوج كبريايي ات،اگر بگويم فقط به تو پناهنده ام و هيچ و غير،كفرست و غفران نعمت و دروغيست بس گران.نهادينه ام مي خواهد تو را به فطرت و ذات پاكي كه از خويش به من عطا فرمودي،ليكن صورت و سيرت يك نيستند و صورت هميشه به گمراهي پيشه ور است.

پرده هاي غفلتست كه بر ديدگان و گوشهايم فرو افتاده و مرا از فهم حقيقت باز ميدارد...ترس گذراست و واهي و كاش مادام بود و جاري.رب عرش عظيم!در اين ماه گرام كفايتم كن مرا به خود و هدايتم فرما مرا به سوي عشق خود و پرده ها بربند از ظاهرم و باطن و ظاهر يكي گردان و عزيز بدار مرا در كنار خود و بنگر مرا هميشه و در همه حال اي مهربانترين مهربانان

بيم آن دارم و عاجزم...مي ترسم از روزي كه ديدگانت مرا ننگرد و پيوند دوستيمان رنگ كدورت و فراموشي به خود گيرد و من،تنهاي غريق در دنياي سياه پر مكر و فريب، آلوده و تنها ي تنها گردم...ميترسم از تركه ي بي اواي تو...ميترسم!

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - جمعه بیست و سوم شهریور 1386
   

 

 

عشق چیست؟


 

    

آدم و حوا را چه نيرويي به هم گراياند در آغازين آفرينش هستي؟

سردرگميها همچنان يك به يك خواهند آمد و تو را حيران بازي هاي دشوار سرنوشت.ع ش ق را به كدامين قافيه و رديف ميتوان سرود به هنگامه ي داشتن و نداشتن ها و رسوايي اسرار مستهجن نفرت انگيز؟
وقتي قلب سياهت را مي گشايي به روي سپيدي نامي عشق،مي خواهي به تقدس عشق مقدس شوي،مي خواهي عشق را بچشي با طعم ذائقه ات،ميخواهي در هواي پاك عشق استنشاق كني رايحه ي هستي نو را،مي خواهي نفس در نفس عشقت به اوج يگانگي برسي،مي خواهي...اما به يكبارگي در مي يابي كه عشق را نميداني.اصلا عشق چيست؟

عشق بودن است يا نبودن؟هستيست يا نيستي؟عقل است يا قلب؟سهل است يا ممتنع؟پاك است يا الوده؟ توام روح است يا هوي و هوس؟ جسمست يا روح؟نيروي اعجاب انگيز ماوراييست يا ميليست ساده؟بوسه ايست پر هياهو يا سخنيست گذرا؟...

عشق چيست؟

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - شنبه هفدهم شهریور 1386
   

 

 

دلتنگ تو...


 

    

اللهم كن لويك الحجة بن الحسن

آخ كه چقدر دلم واست تنگ شده.واسه اون آغوش گرمت،واسه اون بوسه اي كه به سرم زدي،واسه اون كلام شيرينت كه بهم گفتي چرا اينقدر دير اومدي؟منتظرت بودم،واسه اون چهره ي نورانيت كه لياقت اينو داشتم جزو معدود كسايي باشم كه كنارت باشه..اما حيف كه همش يه روياي شيريني بود كه كاش هيچ وقت از خواب بيدار نميشدم...هيچ وقت.اما حالا چرا فراموشم كردي؟چرا منو از ياد بردي؟يعني اينقدر بد شدم كه لياقت يه نگاه كوچولو از طرف تو رو ندارم؟نميدونم...نميدونم!حتي محمد هم دليلش رو بهم نميگه!يعني اون ميدونه و نميخواد بگه چون بد شدي ديگه امام هواتو نداره؟حتما بد شدم ديگه.مگه نه؟اما مگه چيكار كردم؟آدم كشتم؟دزدي كردم؟كار حرام كردم؟...آره راس ميگي غيبت و دروغ و كفر و...از همه ي اينا بدتره كه خواسته و نا خواسته مرتكب ميشيم.

دلم واست تنگه..خيلي زياد...عيب نداره،همين كه امسال قبولم كردي كه بيام پيشت،كه بيام تو مسجدي كه خيلي ويرونه س و من دلم خيلي گرفت وقتي كه ديدم به هيچ جاي اون نميرسن،همين كه لحظه لحظه ي نمازم تو رو كنار خودم حس مي كردم...خودش يه دنيا بود!

دستمو بگير اي منجي وعده داده شده كه سخت دلتنگ توام!

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه هفتم شهریور 1386
   

 

 

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین


 

    

فان تولّو افقل‌‌ حسبي الله لا اله الا هو عليه توكّلت و هو ربّ العرش ِ العظيم(توبه/129)

پس اي رسول،هرگاه مردم از تو روي گردانيدند بگو خدا مرا كفايت است كه جز او خدايي نيست.من بر او توكل كرده ام كه رب عرش بزرگ اوست.

در رستاخيز نيايش هاي پرتلالو ِ احساس معنويت و نور عدالت حق،چمباته زده ي ديار حضرت دوست چه لذتي خواهد داشت؟

وقتي كه اجزاي پيكره ات را تكه تكه مي كنند و اندكي واليوم مرگ زدگي را پادزهر بيداري ات تركيب آن ميكنند،وقتي كه خون رنگين سياه مايل به زردت را در مينايي نهاده و با يونوليتي سرپوش مي نهند،وقتي كه تخته سنگهاي نفرت را و شايد محبت را بر دنياي بلورين كثيف گذشته ات مي كوبند حالي كه چون پودر هيچ بر آن ماند و به يك كلام صادق،«براي ورود به دنيايي بايد دنيايي را شكست!» چه لذتي دارد كه قد راست كني از زير بار شانه ي شكست ِخردشدگي!

وقتي كه احساس بي آلايشت را به همراه چركين سياه هاي آلودگي هاي ماليخوليايي وجود دفن شده ات از وريدهاي تن به خاك سپرده حجامت ميكنند و تو طلوعي و جرياني ديگر از خون سرخ روشن را با تمام هستي و وجودت حس ميكني، دعا ميكردي كه اي كاش هميشه ميّتي بودي كه بار ديگر فرصت رستاخيزي به تو داده شود به شرطي كه نباشي آن كه به خود بباوراند كه مرده ي هزارساله است!

ايوب را خداوندگارش زندگي از او برگرفت،بر ناگوارترين بيماريها تن و روحش آزرده كرد و ساقطش كرد از هرچه كه نام بودن بر خود مي گيرد.ايوب دم برنزد و تمام سپاس بود روزگار به شب پيوند خورده اش.و خداوندش كه اين بديد بازگردانيد بدو عشق را،حيات را،اميد بودن را و طلب روزي را ،و براستي كه اين سنگ محكي بود كه جز راستي بينان آن را به راستي درنيافتند.آري كه ايوب برگزيده ي حق بود وما...اما اگر وي خليفة الله بود ما نيز روح الله ايم و عبدالله.

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - پنجشنبه یکم شهریور 1386