انــّا لله و انّــا الـيـه راجــعون
همه از خداييم و بسوي او باز مي گرديم
بارخداي من!از چه رو مرا تنها در اين وادي پست و پرنيرنگ و مكر تنها گذارده اي؟مگر نميدانستي كه از سياهي آدمكها سخت گريزانم؟مگر نميدانستي هر چه كردم تنها محض رخصت و رضاي تو بود؟مگر تو خود پاسخ سوالاتم را شيوا و رسا ندادي؟مگر تو ناظر بر كردار و رفتار و صداقت ژرفم نبودي؟مگر تو خدا نيستي؟مگر تو آن بالاترين اوج كبريايي نيستي كه بنده هايت در اوج حقارت و نياز رو به درگاهت مي آورند و خسته و گريان از تو ياري و مدد خواهانند؟
خداي مهربانم!اگر تو ستارالعيوب نبودي،اگر به گونه اي بنده هاي گنه كارت را خلق ميكردي كه سيرت پست و كثيفشان را مانند صورتهاي زيبا و هزار رنگشان به وضوح ياراي ديدن بود،بسيار رعب انگيز مي نمود و چشم را ديدن آن همه زشتي شرم زده مي ساخت.اينك خداي من،تو كه ستار العيوبي و به من آگاه،چگونه راضي مي شوي كه آبرو و شرف اين گنه كار بنده ات نزد كس و ناكس ريخته شود و تو نيك ميداني كه انسانها هرچند رذل، با آبروي خويش خواهند توانست زيست حتي در جمع اشراف زادگان.نميگويم پاكم،نميگويم بي آلايش و بي گناهم،نمي گويم...اما اين را ميدانم كه كرده هاي سهو و عمدم از بسيار پليداني كه با آرامش روزگار مي گذرانند و روزگار را بر وفق مرادشان گردانيدي و آبرويي دوچندان بر آنها عرضه داشته اي،بسيار كمترست...بسيار كمترست...
پروردگارا،يا رب العالمين،يا غفار الذنوب،يا قدّوس و يا سبّوح، اينك كه با دلي سرشار از غم و غصه به بارگاه ملكوتي ات پناهنده شده ام بپذير مرا و در كنار خود مرا جاي ده و اين را بدان كه هر كه به تو پناه مي آورد آخرين روزنه ي اميدش هستي،پس قسمت ميدهم به جلال و جبروتت،به عظمت نگاهت كه اين آخرين روزن امّيدش را نا اميد نگرداني چرا كه اگر تو هم او را از خود براني...حتي دشوارست در مخيّله گنجاندن انديشه ي تنهايي آن.
كمكم كن كه بسيار حيران بازي سرنوشتي هستم كه روز الست بر من مقرر فرمودي و من از درك حكمت تو عاجز و ناتوانم.كمكم كن كه نسيان و فراموشي بهترين نعمتيست كه اينك ميتواني بر من عرضه داري.كمكم كن و دينم را اصلاح فرما چرا كه دين نگهدار كار من است.خسته ام...خسته ام...و بغير از تو هيچ كس را ندارم...هيچ كس را...