تبليغاتX
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم -


خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم

 

.:: توضیحات ::.

برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
×××××××
تو از خاک نبود که گریختی تو از انها گریختی که حرمت زمین را با گام های آلوده شکستند...


 


.:: امکانات ::.

صفحه نخست
پست الكترونيك
 


.:: آرشیو ::.
 

آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

 


.:: آرشیو موضوعی ::.
 

 


.:: پیوندها ::.


رفاقت كوير و سراب
دست نوشته هاي من-سمانه خواهرم
آنسوي بي سو-مژي جون
ساكن زمين-علي عزيز
سوخته-محمد عزيز
روزگار تنهايي-آ سد مهدي
هيچستان-آرش
غريب آشنا



.::
قالب از ::.

 

نازنین

www.Naazanin.Com


 


 

    

انــّا لله و انّــا الـيـه راجــعون

همه از خداييم و بسوي او باز مي گرديم

بارخداي من!از چه رو مرا تنها در اين وادي پست و پرنيرنگ و مكر تنها گذارده اي؟مگر نميدانستي كه از سياهي آدمكها سخت گريزانم؟مگر نميدانستي هر چه كردم تنها محض رخصت و رضاي تو بود؟مگر تو خود پاسخ سوالاتم را شيوا و رسا ندادي؟مگر تو ناظر بر كردار و رفتار و صداقت ژرفم نبودي؟مگر تو خدا نيستي؟مگر تو آن بالاترين اوج كبريايي نيستي كه بنده هايت در اوج حقارت و نياز رو به درگاهت مي آورند و خسته و گريان از تو ياري و مدد خواهانند؟

خداي مهربانم!اگر تو ستارالعيوب نبودي،اگر به گونه اي بنده هاي گنه كارت را خلق ميكردي كه سيرت پست و كثيفشان را مانند صورتهاي زيبا و هزار رنگشان به وضوح ياراي ديدن بود،بسيار رعب انگيز مي نمود و چشم را ديدن آن همه زشتي شرم زده مي ساخت.اينك خداي من،تو كه ستار العيوبي و به من آگاه،چگونه راضي مي شوي كه آبرو و شرف اين گنه كار بنده ات نزد كس و ناكس ريخته شود و تو نيك ميداني كه انسانها هرچند رذل، با آبروي خويش خواهند توانست زيست حتي در جمع اشراف زادگان.نميگويم پاكم،نميگويم بي آلايش و بي گناهم،نمي گويم...اما اين را ميدانم كه كرده هاي سهو و عمدم از بسيار پليداني كه با آرامش روزگار مي گذرانند و روزگار را بر وفق مرادشان گردانيدي و آبرويي دوچندان بر آنها عرضه داشته اي،بسيار كمترست...بسيار كمترست...

پروردگارا،يا رب العالمين،يا غفار الذنوب،يا قدّوس و يا سبّوح، اينك كه با دلي سرشار از غم و غصه به بارگاه ملكوتي ات پناهنده شده ام بپذير مرا و در كنار خود مرا جاي ده و اين را بدان كه هر كه به تو پناه مي آورد آخرين روزنه ي اميدش هستي،پس قسمت ميدهم به جلال و جبروتت،به عظمت نگاهت كه اين آخرين روزن امّيدش را نا اميد نگرداني چرا كه اگر تو هم او را از خود براني...حتي دشوارست در مخيّله گنجاندن انديشه ي تنهايي آن.

كمكم كن كه بسيار حيران بازي سرنوشتي هستم كه روز الست بر من مقرر فرمودي و من از درك حكمت تو عاجز و ناتوانم.كمكم كن كه نسيان و فراموشي بهترين نعمتيست كه اينك ميتواني بر من عرضه داري.كمكم كن و دينم را اصلاح فرما چرا كه دين نگهدار كار من است.خسته ام...خسته ام...و بغير از تو هيچ كس را ندارم...هيچ كس را...

  
 
 لینک نوشته - یه اسیر دربند - چهارشنبه هجدهم مهر 1386