اللهم كن لويك الحجة بن الحسن

آخ كه چقدر دلم واست تنگ شده.واسه اون آغوش گرمت،واسه اون بوسه اي كه به سرم زدي،واسه اون كلام شيرينت كه بهم گفتي چرا اينقدر دير اومدي؟منتظرت بودم،واسه اون چهره ي نورانيت كه لياقت اينو داشتم جزو معدود كسايي باشم كه كنارت باشه..اما حيف كه همش يه روياي شيريني بود كه كاش هيچ وقت از خواب بيدار نميشدم...هيچ وقت.اما حالا چرا فراموشم كردي؟چرا منو از ياد بردي؟يعني اينقدر بد شدم كه لياقت يه نگاه كوچولو از طرف تو رو ندارم؟نميدونم...نميدونم!حتي محمد هم دليلش رو بهم نميگه!يعني اون ميدونه و نميخواد بگه چون بد شدي ديگه امام هواتو نداره؟حتما بد شدم ديگه.مگه نه؟اما مگه چيكار كردم؟آدم كشتم؟دزدي كردم؟كار حرام كردم؟...آره راس ميگي غيبت و دروغ و كفر و...از همه ي اينا بدتره كه خواسته و نا خواسته مرتكب ميشيم.
دلم واست تنگه..خيلي زياد...عيب نداره،همين كه امسال قبولم كردي كه بيام پيشت،كه بيام تو مسجدي كه خيلي ويرونه س و من دلم خيلي گرفت وقتي كه ديدم به هيچ جاي اون نميرسن،همين كه لحظه لحظه ي نمازم تو رو كنار خودم حس مي كردم...خودش يه دنيا بود!
دستمو بگير اي منجي وعده داده شده كه سخت دلتنگ توام!